سفر بانه
جمعه ساعت 1:30 بامداد که البته عسل جونم تو خواب ناز تشریف داشتند![]()
به سمت بانه حرکت کردیم و تقریبا ساعت 9 صبح بود که رسیدیم بانه.
ولی توی راه خیلی خوش گذشت.
البته از زمانی که عسلی بیدار شد این خوشی 1000000000000000 برابر شد بخدا.
صدای آهنگ رو زیاد کردیم و همگی با هم مییخوندیم و حال میکردیم.البته با احتیاط کامل
عسل هم که همش بالا پایین میپرید و خوشحال بود
اینجا هم عسلی داشت میرقصید



بعد که رفتیم سراغ خرید عسل هم بد تر از من عشق خرید داره .
هر چی میدید میگفت میخوام.
اینجا داره واسه خودش مداد آرایشی انتخاب میکرد و جالب اینجا بود که رنگاشو روی دستش تست میکرد و میگفت نه اینو نمی خوام این پر رنگه یا این رنگش بده.


ای شیطون بلا
اینجا هم داره اسپری هارو تست میکنه و میگه مامان این بوش شیرینه یا نه؟؟؟؟
ای بلا خانم زرنگ من.


ای مامان فدای اون دماغ کوچولوت بشه که بو هم میفهمی.
آخر سر هم دست رو هر چی گذاشت همه رو بهش اشانتیون دادن
اینم کل وسایلی که گرفت:


موقع اومدن هم این مداد رنگی و یه بسته هم پاک کن براش خریدیم

مبارکت باشه دختر گلم همیشه شاد و موفق باشی زندگیم.


سفر بانه
